معجزه

خرید بک لینک

فصل سوم: آراء متكلمين اماميه دربارهي اعجاز

بيشتر متكلمان اماميه اعجاز را فعل خداوند و نه پيامبر تعريف ميكنند. آنها هر چند مانند اشاعره منكر مؤثريت و فاعليت غير خداوند نيستند، اما معتقدند كه براي اثبات نبوت و ارتباط مدعي آن با خداوند بايد اعجاز فعل خداوند باشد، تا دلالت آن تمام شود نه فعل خود مدعي. برخي ديگر علاوهبر ادلهي نقلي، به دليل تفويض استناد ميكنند. علامه حمصي رازي ضمن تعريف اعجاز به فعل خدا در پاسخ به اين اشكال كه چرا وي اعجاز را تنها فعل خداوند ميداند و صدور آن را از پيامبر نفي ميكند مي گويد: «خارقالعاده سزاوار است كه از سوي خداي تعالي باشد كسي كه ثابت است حكمت او و همانا تصديق نميكند فرد كذاب تا دلالت كند بر صدق مدعي. پس چيزي كه باشد از سوي مدعي آن دلالت نميكند بر صدق مدعي و دليل بر صدقش نيست». و شيخ طوسي دليلي مشابه براي اختصاص اعجاز به خداوند ذكر كردهاند. علامه مجلسي استناد معجزات به قدرت و اراده پيامبران را تفويض و كفر صريح توصيف ميكند. سيد احمد صفايي، از متكلمان معاصر ضمن رد نظريه فلاسفه مبني بر صدور معجزه از نفوس پيامبران تنها نقش اعدادي آن را ميپذيرد. استاد محمدتقي جعفري و محمدتقي شريعتي از همين نظر طرفداري كردهاند.

برخي از اماميه قول به فاعليت واقعي پيامبران در صدور اعجاز را مصداق تفويض و سلب سلطنت الهي و در نتيجه، مخالفت توحيد افعالي ذكر ميكنند. كه اشاعره هم به همين دليل منكر نقش واقعي انسانها در اعمال خود شدند. النهايه ادله عقلي و نقلي متعدد متمسك شدهاند. دلايل اين افراد به قرار زير است. الف: حفظ ارزش معرفتي اعجاز: طرفداران اين ديدگاه معتقدند كه دلالت اعجاز بر ارتباط مدعي آن با خداوند وابسته به اختصاص معجزه بر فعل الهي است تا بدين سان از فعل انسانها متمايز گردد و ارتباط مدعي آن را با خدا اثبات ميكند. اما در صورتي كه معجزه فعل پيامبر به حساب آيد نميتوان از آن مدعاي مدعي را استنتاج كرد، چراكه انسانها قادر به انجام افعال ديگران هستند. ابو صلاح حلبي عقيدهاي دارد و ميگويد: «وجه دلالت اعجاز بر صدق مدعي آن انجام عمل خارقالعاده است كه ديگران از انجام مانند آن عاجز باشند. اما اين كه عمل مزبور نيز از توان و قدرت خود مدعي معجزه خارج باشد، اعتبار لحاظ آن در دلالت بر مدعي مورد اثبات قرار نگرفته است.

ب: برخي براي اين عقيده خود به ظواهر آيات قرآن كريم استناد كردند كه معجزه فعل خداست. مانند سرد شدن آتش بر ابراهيم و همچنين ترس حضرت عيسي از تبديل شدن عصا به مار بزرگ است. اما در تحليل اين آيات نكاتي در خور توجه است. اول اينكه بنابر مسلك «امر بينالامرين» كه مختار اماميه است، استناد تأثير و فعل اشياء و انسانها به دو علت و فاعل به نام خود شيء، خود انسان و خداوند بدون محذور عقلي و نقلي است كه ميتوان گفت آياتي كه معجزه را به خداوند نسبت ميدهند، نقش عليت طولي خداوند در معجزه مورد توجه و لحاظ قرار دادهاند. و اين با استناد معجزه به خود پيامبران با توجه به عليت و فاعليت قريب آنها هيچگونه ناهمخواني ندارد. دوم اينكه شايد آيات مزبور بر فاعليت و عليت انحصاري خدا در اين معجزات دلالت كند. و اين آيات با نظريه تفصيل (استناد برخي معجزهها به خداوند و برخي به پيامبران) سازگار است و بر مدعا دلالت نميكند. و علاوهبر اين آياتي هستند كه معجزات را به خود پيامبران استناد ميدهند.

گروهي ديگر از متكلمان معجزات را فعل خود انبياء ميدانند و معتقدند كه پيامبران با اتكا بر نيروي نفساني خود كه از قدرت فوقالعاده و الهي برخوردار است، دست به اعجاز ميزنند. كه نظر فلاسفه هم همين طور است. در حقيقت رابطهي پيامبران با معجزه رابطهي تكويني و از نوع علي و معلولي است. اينان هم به ادله نقلي و عقلي تمسك ميجويند كه عبارتند از ظواهر آيات قرآن كه اعجاز را مستند به فعل خود پيامبر كردهاند. علامه طباطبايي، شهيد مطهري، و استاد سبحاني به آيات مزبور استناد كردهاند و برخي از اين متكلمان تأثير مجرد بر مادي را محال ميدانند.

محقق لاهيجي پس از تبيين اعجاز از طريق نفس نبوي در تعليل عدم استناد مباشر آن به خداوند ميگويد: «چون حدوث امور مذكوره محتاج به تحريك ماده و تصرف در طبايع است و مباشرت تحريك و تصرف مذكور لايق به جناب مقدس كبريا نه، لهذا محققين احداث امور مذكوره را بيواسطه نسبت به جلال كبريايي ندهند و حدوث اين امور را نيز چون ساير حوادث مستند به وسايط سازنده و اين معنا منافي قول به فاعل مختار نيست. چنان كه فخر رازي و اكثر متكلمين توهم كردهاند (لاهيجي، 1359، 334). علامه طباطبايي بر همين عقيده است. استاد جعفر سبحاني، جوادي آملي بر دليل مزبور تكيه دارند.

ديدگاه سوم متكلمين معجزه فعل خدا و پيامبر است. اينان در شناخت فاعل اعجاز قائل به تفصيل شدهاند. اينها معتقدند كه ميتوان بين آياتي كه معجزه را به خدا نسبت ميدهد و آياتي كه معجزه را به پيامبر نسبت ميدهد جمع كرد. پيشينهي اين ديدگاه به حكيم فيلو (30-20 ق.م) باز ميگردد. وي بعضي از علوم و اخبار غيبي پيغمبر را به فعل الهي و بعضي ديگر را رهآورد كمال قوه ادراكي توصيف ميكند. علامه حلي در تبيين شرايط اعجاز، فاعل آن را خداوند يا پيامبر به قيد امر خدا ذكر ميكند.[1] فاضل مقداد بر همين عقيده است. طرفداران اين ديدگاه براي اثبات مدعاي خود به آياتي استناد ميكنند كه ظواهر آنها دال بر استناد برخي معجزات مانند سرد شدن آتش بر حضرت ابراهيم، نرم شدن آهن بر حضرت داود و ...، به خود خداوند ميباشد. در اين مورد بايد گفت كه اگر منظور ازت تفصيل، استناد برخي معجزهها به پيامبران و استناد برخي ديگر به خداوند، اما از طريق اصل سببيت باشد. چگونگي تصرف آن در صدور اعجاز، كه امري مادي نيست، روشن نيست. مثلاً ممكن است تحقق خرق عادت توسط بعضي ملائكه يا با تصرف در سير عليت مجرد و مادي انجام ميگيرد. اگر اين باشد كه با ادلهي عقلي و فلسفي سازگار است و ميتوان آن را بر آيي منطبق كرد. كه بر صدور و تحقق اعجاز از سوي خداوند دلالت ميكند. چرا كه سبك مزبور بر سبز شدن به وسيله باران (بقره، 164) يا جان ستاندن ملائك (سجده، 11) و استناد آن به خداوند در قرآن در مواضع متعدد به كار گرفته شده است.[2]

علاوهبر مطالب فوق، در مورد تفويض مطلق به انسان ويا توحيد افعالي خداوند، ائمه اطهار با انتقاد از دو ديدگاه نخستين منظر سومي را برگزيدند. به نام «لاجبر و لا تفويض، بل امر بينالامرين، مطابق اين ديدگاه تأثير اسباب در اشياء و اختيار آدمي در افعال خود، قابل انكار نيست و اين نكته قابل توجه، قرار دادن قدرت و تأثير آن نه در عرض فاعليت الهي است تا با توحيد افعالي ناسازگار باشد، بلكه در طول فاعليت الهي است. در پرتو همين ديدگاه، اگر كوچكترين فعل انساني، حتي پيامبر را با قطع نظر از فاعليت طولي الهي به خود وي نسبت دهيم، با توحيد افعالي ناسازگار خواهد بود. اما اگر عمل خارقالعاده انسان كامل مانند پيامبر را با لحاظ فاعليت طولي الهي به خود او استناد دهيم، نه تنها مصداق تفويض نيست بلكه عين «امر بينالامرين» است. اين نكتهاي است كه دو گروه اول ناديده گرفتهاند، كه با قول معتزله گرفتار تفويض خواهيم شد و اشاعره جبر، كه حضرت امام خميني به نقد آن پرداخته است (خميني، 1371، 549).

در پاسخ به گروهي كه معجزه را كار مستقيم خدا ميدانند بايد گفت كه اگر خداوند بخواهد مستقيماً كاري كند چيزي توانايي مقابله با او را ندارد و مقدمه و علت و معّدات نيز نميخواهد. مثلاً خداوند ميتواند بدون آب حرارت آتش را بگيرد. يا از دل كوه بچه شتري بيرون بياورد. اگر مراد از نقض قوانين به واسطه خداوند، قوانين طبيعي معروف ما انسانها باشد و خداوند با علتهايي ناشناخته طبيعي و يا فوق طبيعي در جهان آفرينش تصرف كند و معجزه را بيافريند سخني مقبول است. لاكن اين اختصاص به كارهاي مباشر خداوند ندارد و اگر مراد صدور معلول و معجزات و حوادث بدون هيچگونه علت باشد اين سخن مردود است. گروهي معتقدند كه قانون عليت فراگير و فراطبيعي و حاكم بر تمام موجودات است و در هيچ مورد استثناء نشده است. خدايي كه خودش كنش و واكنشهاي عالم را بر اساس قوانين بنا كرده، چرا و چگونه اين نظام را برهم بزند. اينان منكر معجزات نيستند، لاكن آنها را تأويل ميكنند. مانند مباحث رايج در كلام جديد كه زبان دين را سمبليك ميدانند و آن را با مباحث هرموتونيك پوشش ميدهند. و آن گروهي كه معجزه را به علل طبيعي ناشناخته نسبت ميدهند ميگويند اصل عليت بر تمام آفرينش حكمفرماست. اين متكلمان معتقدند آورنده معجزه با شناخت و تسلطي كه بر سلسله علل طبيعي و مجهول بر ديگران دارد، دست به انجام معجزه ميزند و اين به هم خوردن واقعي نيست بلكه در چشم بيننده ناآشنا به علل اصلي چنين است. اين انديشه ريشه در انديشه متكلمان غربي دارد. استيس ميگويد: «ما تا عالم مطلق نباشيم، دليل و صلاحيت كافي نداريم كه يك رويداد را هر قدر هم محيرالعقول و فوق عادي باشد، خارق قوانين طبيعي بشماريم مگر اينكه مطمئن باشيم تمام قوانين طبيعي جهان را مو به مو شكافته و شناختهايم. چرا كه در اين صورت، ممكن است در قانوني نهفته باشد كه از آن بيخبريم (استيس، 1367، 12). كه برخي از متكلمان اماميه اين عقيده را رد ميكنند و دلايلي بر رد اين مطلب ميآوند (صفايي، 1375، 76).

برخي متكلمان با پذيرش اصل عليت و اينكه معجزات مستند به عللي هستند، دست به توسعه علل زدهاند، به اين تقرير كه در هستي، سهگونه علت وجود دارد كه عبارتند از علل طبيعي معروف و علل طبيعي غير معروف و علل فوق طبيعي و معجزه را مستند به دو علت اخير ميدانند. مگر عصا و مار عظيم هر دو در گذشتههاي دور از خاك گرفته نشدهاند، البته شايد ميليونها و يا صدها ميليون سال طول كشيده باشيد، منتهي اعجاز آن مراحلي را كه ميبايست ساليان دراز طول بكشد در يك لحظه و مدتي كوتاه انجام ميدهد (مكارم شيرازي، 1364: 13، 182). مطهري ميگويد معجزه حكومت قانوني بر قانون ديگر است، نه ابطال يك قانون (مطهري، 1374، 426).

3-1. ضرورت اعجاز

متكلمان اسلامي در مجموع سه راه عمده براي شناسايي پيامبران الهي ذكر كردهاند كه عبارتند از: اعجاز، گواهي پيامبران ديگر كه نبوتش مسلم و پذيرفته است و گواهي قطعي مجموعهاي از قرائن و شواهد (سعيديمهر، 1391، 38).

و محقق لاهيجي ميگويد: «بدان كه طريق معرفت صدق دعوت نبوت، منحصر است در ظهور معجزه با اين حال شايد مراد آنان اين است كه معجزه بهترين و عموميترين راه اثبات صدق ادعاي پيامبري است. عموميترين راه شناخت پيامبران الهي اعجاز است. اعجاز به معناي ناتوان ساختن است و چنين مينمايد كه نامگذاري معجزه به اين واژه، از آن روست كه ظهور معجزات با ناتواني ديگران از ايجاد مانند آن همراه است. اولين نكته اين است كه معجزه ابزاري است براي اثبات ادعاي مدعي نبوت. بر اساس آنچه كه در تعاريف معجزه آمده است جرجاني در شرح المواقف ميگويد: «معجزه آن چيزي است كه قصد شده براي اظهار صدق كسي كه ادعا كرده كه همانا او رسول خداست (جرجاني، 1998: 8، 223).

بدون شك معجزاتي واقع شده كه همه شگفتآور، اثبات كننده مدعاي آورنده آن و مورد پذيرش مخاطبين بوده است و همه آنها با قوانين مسلم عقلي و ناسازگاري ندارد. و اگر ستيزي ميان فهم معجزه و يافتههاي عقلي است، تنها در ظاهر و برداشتهاي ابتدايي است.

آورده شدن معجزات علاوه بر اثبات مدعاي آورنده آن كه پيامبر است به اثبات خالق كه همان واجبالوجود است ياري ميرساند. البته بسياري از متكلمين آنان را خرق عادت ميدانند كه اين خود يعني فعلي كه محيرالعقول است، و موجب اثبات وجود علت ميشود. علامه حلي در تعريف معجزه خرق عادت بودن را شرط ميداند (حلي، 1363، 306). شيخ مفيد در تعريف معجزه اموري خارق عادت بودن، مطابق بودن با ادعا و اعتذار خلق از اتيان مانند آن را دخيل ميداند (مفيد، 1393، 275).[3]

3-2. چگونگي معجزه از نظر علامه جوادي آملي

معجزه چيزيست ذاتاً ممكن الوجود و عادتاً ممتنع الوجود. پيوند بين معجزه و قداست روح يك امر تكويني است نه قراردادي. همانطوري كه هر وجود ممكن آيت وجود خداست و اين نشانه امري است تكويني و نه وضعي. هر موجود غير عادي، شكستناپذير نيز آيت قداست روح وليالله ميباشد و اين نشانهي امري است تكويني. اماميه قائل به حسن و قبح عقلياند. آنها معتقدند به ضرورت صدور خير و حسن از خدا و امتناع صدور شر و قبيح از خدا، معجزه از نظر اماميه خير است.

خداوند معجزه را براي تصديق نبي قرار داده ميتوان چنين گفت: قداست روح در مقام علم حضوري، مايه شهود معصومانه معارف عيني و اسرار هستي بوده، در مقام قدرت پايه تصرف در نظام كيهاني است، البته آن علم به تعليم الهي است و هم قدرت به تقدير خدايي است. و چون نيل به مقام نبوت، امري است غير عادي دعوي آن را چيزي تصديق ميكند كه از نسخ خوارق العادت باشد و معيار تشخيص آن به عهدهي متخصصان رشتهاي است كه آن رشته شبيه معجزه است. معجزه براي توجيه عوام است نه برهان عقلي. زيرا، هنگامي كه شخص براي اثبات مدعاي خود كار خارقالعادهاي انجام داد حال يا به خودش نسبت دهد يا به خداوند حتماً دليل صدق او خواهد بود. زيرا اگر دروغ بگويد خداوند نبايد بگذارد كه اين كار از فردي سر ميزند كه بين او و معجزه يك نوع رابطهي واقعي برقرار است، به طوري كه صدور اين عمل از غير او ممكن نخواهد بود. معجزه بيانگر كمال روحي و معنوي ولي خداست. هنگامي كه ولي خدا اعجاز ميكند، نيروي بشرياش متصل به نيروي الهي است، يعني خدا به او اراده داده و قدرت و نيروي مافوق بشري عنايت كرده است. ولي خدا بر اثر اطاعت كامل از خداوند و رياضتهاي عملي به جايي ميرسد كه چنان اراده نيرومندي را دارا ميگردد، كه نمونه كامل خداوند بر روي زمين باشد. وقتي اولياء الله امور خارقالعاده را انجام ميدهند. آنان خودشان كار را ميكنند ولي با يك توانايي و قدرت مافوق بشري. اين جريان معروف است كه امام علي در قلعه خيبر را كه 40 يا 50 نفر به زحمت ميتوانستند از جا بكنند، با يك دست از جا كند، امام فرمود: «به خدا سوگند من در خيبر را با يك قوه جسماني نكندم، بلكه يك قوه الهي مرا تأييد كرد». يعني بازوي بشري علي توانايي چنين كاري را نداشت بلكه يك نيروي الهي او را تأييد كرد كه اگر 10 برابر مقابل آن بود باز هم قادر بود. علي ميگويد من كندم نه آنكه من نكندم بلكه من دستم را روي در گذاشتم و خدا در را كند و پرتاب كرد. پس معجزه معنايش اين نيست كه اگر عيسي مردهاي زنده كرد نه بشر با قوه بشري مردهاي را زنده كرده و نه خدا مستقيماً بدون دخالت بشر، بلكه بشر با قوه خدايي مرده را زنده كرده است. پس معجزه دلالت بر صدق نبي است نه آنكه دلالتي كه متكلمين ميگويند بلكه يك نوع دلالت عقلي صد در صد منطقي[4] به نظر علامه جوادي آملي نفس همانا ركن اصيل و اساسي انسان بوده و بدن تابع و مطيع آن است. بدن چيزي جز ابزار براي نفس نميباشد و نفس با تعالي كه در خود ايجاد ميكند قادر به انجام اموري خارقالعاده است، اما از سوي ديگر خداوند در انجام آن دخيل است (جوادي آملي، 1389، 85).

به نظر علامه، معجزه به لحاظ منطقي پس از اثبات يا پذيرش بسياري از اصول موضوعه مانند وجوب واجب، ضرورت وجود نبي، معرفت دين براي راهنمايي و هدايت انسانها، بر نبوت پيامبري خاص كه داعيه نبوت دارد دلالت ميكند. بر اساس اين اصول معجزه هرگز مخالف عليت يا سازگار با قوانين ساري در هستي نيست؛ بلكه خود به عنوان يك قانون و سنت ضروري عمل ميكند. اگر معجزه خارق اصل عليت باشد به جواز صدفه و اتفاق حكم خواهد شد كه در اين صورت با ورود اتفاق به عالم راه استدلال و برهان بر اصل وجود خداوند نيز مسدود ميشود (جوادي آملي، 1386، 55).

3-3. امام خميني(ره) و نظر او دربارهي چگونگي اعجاز

امام خميني در كتاب نبوت به تبيين سخنان سهروردي و ابنسينا درباره معجزه و چگونگي آن ميپردازد. و رابطه بين نفس و اعجاز را روشن ميكند. ايشان ميفرمايد: «مقصود از اثبات نفس حقايق است، گرچه لغت و عرف با آن مساعد نباشد و حقيقت كلام اظهار مافي ضمير است. چه با آيات حسيد باشد يا غير آن باشد. چه كلام از مقوله صوت و لفظ باشد يا نباشد. و كلام به حسب اين حقيقت از اوصاف كماليه وجود است، زيرا كه ظهور و اظهار از حقيقت وجود و به حقيقت وجود است. و هر چه وجود رو به كمال و قوت رود ظهور و اظهارش بيشتر گردد تا به افق اعلي و مقام اثناي واجبي رسد كه نورالانوار و نور علي نور و ظهور علي ظهور است و به فيض مقدس اطلاق و كلمه «كن» وجودي اظهار آنچه در غيب مقام و احديت دارد كند، و به فيض اقدس و تجلي ذاتي احدي اظهار غيب مطلق و مقام لامقامي احديت فرمايد. در اين تجلي احدي متكلم ذات مقدس احدي و كلام فيض اقدس و تجلي ذاتي و سامع اسماء و صفات است و به نفس آن تجلي، تعنيات اسماء و صفات اطاعت نموده تحقق علمي پيدا كنند و در تجلي واحدي به فيض مقدس، متكلم ذات مقدس واحدي مستمجع جميع اسماء و صفات و كلام نفس تجلي، و سامع و مطيع در تحقق اعيان علميه لازمه اسماء و صفات است كه به امر كن تحقق پيدا ميكند (خميني، 1392، 453).[5]

3-4. علامه طباطبايي و معجزه

علامه طباطبايي از جمله انديشمنداني است كه مسئله ارزش دلالتي اعجاز را بررسي كرده است و فرموده است كه پديده معجزه تنها دليلي است كه ميتوان با استناد به آن صدق ادعاي نبوت را اثبات كرد و معتقد است معجزه دليل عقلي در اثبات نبوت است، كه مفيد يقين براي هر دو طيف مخاطب عام و خاص به شمار ميآيد. معجزه براي همه انسانها يقينآور است. به نظر علامه طباطبايي برهان به معناي سلطان است و به سببي گفته ميشود كه يقينآور است. برهان بر قلب آدمي تسلط دارد و معجزه نيز از اين جهت در قرآن كريم برهان ناميده شده است و يقينآور است (طباطبايي، 1374: 8، 271).

او ميگويد مردم در برابر ادعاي رسالت و نبوت از انبياي الهي طلب شاهد و دليل كردند كه همان معجزات است. مطابق آيات قرآن ادعاي نبوت و رسالت همواره با ادعاي وحي و سخن گفتن با خداي سبحان به صورت با واسطه و بيواسطه مطرح شده است و از آنجايي كه پديده نزول وحي از جمله اموري است كه با حواس ظاهري انسان ادراك پذير نيست و در تجربيات عادي بشر نميگنجد، از دو جهت مورد اشكال عموم مردم واقع ميشود. نخست اينكه انبياي الهي چه دليلي براي مخاطب سخن خدا بودن دارند؟ ديگر اينكه نزول وحي و گفت و گو با خدا و وضع شريعت، از جمله اموري هستند كه براي بشر ملموس و محسوس نيستند و علاوهبر آن قوانين جاري علت و معلول، نيز آنها را رد ميكنند. بنابراين هرگاه پيامبري ادعاي سخن گفتن با خدا را داشته باشد، لازمه ادعاي او اين است كه با ماوراي طبيعت اتصال و ارتباط داشته باشد و به نيروي الهي مؤيد باشد، كه به واسطه آن ميتواند خرق عادت كند. و بر سخن گفتن با خداي سبحان كه امري خارق عادت است توانا باشد. با توجه به اين امر اگر پيامبري از اين نيرو برخوردار باشد. همچنان كه عمل خارقالعاده گفتگو با خدا براي او ميسر باشد، انجام ديگر اعمال خارق عادت نيز بايد براي او ممكن و ميسر باشد چرا كه به حكم قاعده «و حكم الامثال فبما يجوز و مالا يجوز و احد» هيچ تفاوتي ميان امور خارقالعاده وجود ندارد. اگر منظور خداي سبحان هدايت مردم از راه خارق عادت يعني نزول وحي و سخن گفتن با پيامبران است، بايد پديده نبوت و وحي نيز با امر خارق عادت ديگري مانند معجزات فعلي تأييد شود تا مردم آن را بپذيرند و هدايت مورد نظر خداي سبحان محقق گردد (همان: 1، 134). علامه ميفرمايد كه با توجه به آيات قرآن همه چيز تحت قدرت بيانتهاي الهي است اما نفس نبي در معجزه تأثير ميگذارد (طباطبايي، 1363، 32-36). چيز ديگري كه نبايد در آن ترديد داشته باشيم اين است كه در همه اين حوادث خوارقالعادت اشخاص ذيدخلند و در عين حال روابط مادي قضايا با خارج ماده محفوظ است. به اين معنا كه در هر يك از اين وقايع كه اتفاق ميافتد، اراده و شعور شخص فاعل، دخالت دارد (همان، 12). او ميگويد قرآن قانون عليت عمومي را تصديق كرده است و هرجا كه همه اسباب فراهم باشد و مانعي هم نباشد معلول به وجود خواهد آمد. در عين حال قرآن خبر از حوادثي ميدهد كه با روال عادي سازگار نيست. مانند معجزات پيامبران، اما اينها جزء محالات نبودهاند و حتي طبيعت آن را انكار نميكند (همان، 21-24).

ميان پديدهها روابط و ضوابطي برقرار است و در بسياري موارد جز خدا كسي از آن آگاه نيست و فرضيات علمي موجود، از تعليل و تفسير بسياري از رويدادهاي جهان ناتوانند (همان، 29-30). خداوند براي هر چيزي قدري مقرر فرموده است و اين شامل امور خارقالعاده نيز هست اما ما علت را نميشناسيم و در جاي ديگر قانون عليت را حاكم بر همه حوادث عادي و غير عادي ميداند (طباطبايي، 1387، 263). به نظر علامه اگر اراده قوي شود ميتواند بدون هيچ پيش شرطي باعث تحقق امري شود، اين سخن بيانگر آن است كه تمام علت و تأثيرگذاري از آن علم و اراده نبي و ولي است و ديگر اسباب طبيعت دخالت ندارند. همچنين علم وقتي قطعي شد تأثير نموده و مطلوب حاصل ميشود. ولو آن علم مطابق با واقع نباشد، در صورتي كه اگر خارق عادات سبب طبيعي واقعي داشته باشند مطابق با واقع در آنها شرط است. ايشان اشاره ميكند كه قدرت روح در فرد باعث ميشود كه او بتواند اين نيروها را به تسخير خويش درآورد. همانطور كه گفته شد اگر قانون مافوق طبيعي، قانون طبيعي را كنار بزند نقض قانون رخ نميدهد. بلكه از باب حكومت قانون بر قانون است، اما اگر يك قانون طبيعي ديگر آن قانون را رد كند نقض آن قانون خواهد بود. او ميگويد هر موجود ممكني چه در ذات و چه در آثار ذاتش مستقل نيست و خداوند سبحان تنها موجودي است كه در ذات خود مستقل است، به هيچ چيز نياز ندارد و مردم نسبت به بزرگي و هيمنه خداوند در غفلتند. هيچ كمال وجودي از خداوند دور نيست و موجود ممكن هر گونه، حيات، قدرت و علمي كه دارند همه به او تعلق دارد و به هيچ وجه مستقل از ذات او نيست و فرق بين كم و زياد وجود ندارد. اينها از نظر عقلي است و دليلهاي نقلي هم وجود دارد. علامه بيشتر تكيه بر روي آيات قرآن كردهاند و همه مسائلي را كه گفتند را از آيات قرآن استخراج و استنباط ميكنند و ميگويد معجزه وجود دارد بر طبق آنچه كه قرآن كريم فرموده قابل انكار نيست (مطهري، 1374، 460).

3-5. معجزه از نظر مرتضي مطهري

معجزه چيزي است كه دلالت ميكند بر رابطه و اتصال او با جهان ديگر و اتصال او از جنبه علم و معرفت با جهان ديگر، از جنبه قدرت هم بايد نشانهاي از آن جهان بياورد. معجزه آن كار و اثري است كه از پيغمبري به عنوان تحدي آورده شود و نشانهاي باشد از اينكه يك قدرت ماوراء بشري در ايجاد آن دخالت دارد و فوق مرز قدرت بشري است به طور كلي. در مورد معجزه نميشود شك و ترديد كرد، و نميتوان آن را به تأويل برد. به نظر استاد مطهري اشكال معجزه از طريق فلسفه است نه علم. علم درباره معجزه سكوت دارد نه اينكه مدعي محال بودن معجزه را داشته باشد. و فلسفه جوري تقرير ميكند كه اين طور نتيجهگيري ميشود كه معجزه و نقض قانون طبيعت يك امر محالي است. اما حقيقت اين است كه قانون عليت عمومي را نميشود انكار كرد و حتي قانون سنخيت علت و معلول را هم نميتوان انكار كرد، معجزه حكومت يك قانون بر قانون ديگر است، حكومت يك قانون بر قانون ديگر غير از مسئله نقض قانون است.

معجزه اين است كه آن كسي كه معجزه ميكند در واقع اتصالي با روح كلي عالم پيدا ميكند و از راه اتصال با روح كلي عالم در قوانين اين عالم تصرف ميكند. و تصرفش هم به معناي اين نيست كه قانون را نقض ميكند، به معناي اين است كه قانون را در اختيار ميگيرد، وقتي قانون را در اختيار گرفت بر خلاف جريان عادي است. اما بر خلاف خود قانون نيست (مطهري، 1374، 463). معجزه امري هم فوق بشري است و هم بشري. استاد در زمينه معجزه ميفرمايد: «ارادهاي به پيغمبر داده ميشود كه هر كاري بخواهد ميتواند بكند و به صورت عمل در ميآيد و نظر ديگر ميگويد نه، او ابزاري است كه مقدمات را فراهم ميكند و اصل توسط خدا انجام ميشود، نه اين است و نه آن، بلكه يك چيزي است وسط اينها به اين صورت كه به هر پيغمبري كه يك معجزه داده شده بود اين اجازه و اين استعداد در او بوده نه اينكه هر كاري دلش بخواهد و هر ارادهاي بكند انجام بشود». مثلاً در مورد موسي ميبينيم كه خدا امر ميكند عصا را بيندازد اژدها ميشود. و خودش وقتي ميبيند اين اژدها شد پا به فرار ميگذارد. بنابراين يد بيضا و عصا اجازهاي بود كه خداوند به موسي داده بود، و ماوراء آن هم كاري نميكرد. كمااينكه قتي ميرسند به دريا باز در همان لحظه خطاب ميشود كه با عصايت بزن به دريا، راه گشوده خواهد شد. معجزه پيغمبر اسلام وحي و آيات قرآن بوده نه اينكه هر لحظه پيامبر اراده ميكرده اين آيات به او وحي ميشده، كمااينكه مدتها با اشتياقي كه داشته وحي قطع ميشده و يك موضوعي مدتها دربارهاش سرگردان و حيران بوده تا اينكه به او وحي ميشد. پس نه نظريه اول است نه نظريه دوم، بلكه آراي بلكه آياتي كه به پيغمبر وحي ميشده نظر سوم است. خداوند آنچه را كه به مخلوقش تمليك ميكند باز خودش مالكتر است، كه از نظر تعبير علمي ميگويند كه مالكيتها در طول يكديگر است، مانند مالكيت طفل است در برابر پدر. يعني آن وقت كه آن كار را انجام ميدهد خدا در همان وقت به او يك قدرت و ارادهاي داده كه اين كار را انجام دهد يا اصلاً قدرت و ارادهاي ندارد و كارهاي نيست، و فقط خدا انجام ميدهد. خدا ميگويد اين را بساز و بعد بدم؟ والا قدرت و اراده مطلقي در مقابل خدا نيست، و بسا هست همان آني كه ميدهد، آنِ بعد از او ميگيرد. اين را كسي انكار نميكند كه يك آن قدرت را دارد آن ديگر نداشته باشد، ولي در حالي كه اين كار را انجام ميدهد واقعاً اراده ميكند كه انجام بدهد يا اراده هم نميكند؟ همه محدوديتها در كلمه «بإذن الله» است. آن داستاني كه سعدي درباره يعقوب آورده خيلي خوب است واقعاً اين جور بوده كه يك پيغمبر، يك امام در يك حال خبر از غيب داشته و در حال ديگر نداشته. از غيب خبر نداشت از درون خانه خودش هم خبر نداشت، در يك حالت اين كشف برايش ميشود و در حالت ديگر نه. اگر آن حالتي كه براي درويش پيدا ميشود برايش باقي بماند از افلاك هم ميرود بالاتر ولي برقي است كه برايش ميجهد. بالاخره خدا قدرت را به يك انسان داده تا يك فعل را انجام دهد. و در واقع معجزه بر ميگردد به استعدادهاي انساني كه يك انسان ميرسد به پايهاي كه چنين كاري را ميتواند انجام دهد. و همچنين هيچ انساني نيست كه از نوعي الهام بي بهره باشد، ولي الهام و القاء از باطن درجاتي دارد. شديدترين مرتبهاش كه ما آن را نبوت ميناميم (همان، 497). به هر حال اراده آورنده معجزه است كه اين كار را انجام ميدهد ولي يك قدرت و يك تأييدي از جانب خداوند گرفته است. پايه اصلي اين كار مسئله روح و قواي روحي است. امور روحي هم نوعي از قدرتها هستند و در وجود انسان قدرتها و قوههايي وجود دارد غير از قوهها و قدرتهاي مادي بدني (همان، 513). پس مسئله ديگر در اعجاز وجود جهان ديگري است به نام ملكوت. اصلاً ملكوت كه ميگويند يعني قدرت؛ براي انسان ـ براي بعضي از آنها. اين مقدار توانايي هست كه با اتصال به جهان ديگر، حقايقي را از ناحيه علمي براي او كشف شود. قطعاً چنين است كه اگر وحي باشد معجزه هم هست. يعني آن كسي كه اتصال پيدا ميكند با جهان قدرت و قوه را هم از آنجا ميگيرد. پس امور روحي خودش قدرت و قوه هستند كه در افراد عادي بر روي بدن خودشان اثر ميگذارند، و حتي اين انسان عادي به جايي ميرسد كه از غيب هم خبر ميدهد، و جهاني ديگر هست كه جهان قدرت و ملكوت است چه مانعي دارد كه يك روحي قدرت خارقالعادهاي را از يك چنين مبادي كسب كند و بعد با ارائه خودش هر گونه كه بخواهد در مواد اين عالم تصرف كند. پس يا همه دنيا يا لااقل قسمتي از دنيا حكم بدن خودش را پيدا ميكنند. همان طور كه در بدن خودش تصرف كند در عالم هم تصرف كند. حالا يا مستقيماً و يا به وسيله قوههايي كه مستقيماً در عالم تصرف دارند و به هر حال اين قوهها و قدرتها از نظر قرآن از نوعي علم جدا نيستف علم و قدرت توأم است (همان، 515). پس معجزه يك پايهاش قواي روحي است و يك پايهاش جهاني ديگر است كه مادي و طبيعي نيست، پس بشر ميتواند با نيروي روحي خودش علمي را از جهان ديگر بگيرد و هم ميتواند قدرتي را كسب كند. علمي كه از جهان ديگر ميگيرد نامش وحي است. قدرتي كه از جهان ديگر ميگيرد و با آن كارهاي خارقالعاده انجام ميدهد نامش اعجاز است. اما بشر از چه راهي ميتواند با آن جهان اتصال برقرار كند. مستقيماً مسائل روحي حساب خاصي دارد كه اگر انسان در آن وارد شود، هم منجر ميشود كه روحش صافتر شود، از نظر تلقي علوم و معارف آمادهتر گردد و هم منشاء اين ميشود كه كمكم قدرتهاي روحش پيدا شود كه روي بدن خودش اثر بگذارد و گاهي روي ماوراء بدن خودش اثر بگذارد. اگر عبادت مقرون با تقوا بشود، و آن بدن را تحت تأثير قواي روحي قرار ميدهد، ولي اگر عبادت مقرون با تقوا نباشد همان قدرتهاي شيطاني است. يعني فقط قواي روحي تجلي پيدا ميكند و بس. اگر مقرون به تقوا باشد هم به علمهاي پاكتر و خالصتر و هم به قدرت خارقالعادهتري دست مييابد. عمل خارقالعاده خاص انبياء نيست، غير انبياء هم ميتوانند داشته باشند. اينها از حدود اطلاعات بشر خارج است و لهذا معلومات عمومي بشر نميتواند اينها را تحت بررسي قرار دهد (همان، 518).

نتيجهگيري

معجزه يك امر خارقالعاده است كه خداوند به دست پيامبران آن را آورده و انسان عادي كه نفس يا روح او نميتواند به مراتب عالي متصل شود نميتوانند آن را و يا چيزي مانند آن بياورد. با توجه به آنچه كه در اين تحقيق بيان شده، فلاسفه نه تنها با يكديگر در برخي موارد متفقالقولند در مواردي با هم اختلافنظر دارند. همه آنها (فارابي، بوعليسينا، سهروردي، ملاصدرا) به اين مطلب اقرار دارند كه نفوس انبياء و اولياء داراي ويژگي خاصي هستند كه در صدور برخي معجزات مؤثرند و سعي كردند با اتكاء به قدرت فوقالعاده نفس انبياء و اولياء، معجزه را تفسير كنند، و معجزه را به خود آنان مرتبط سازند كه غير پيامبران كسي قادر به آوردن مثل آن نيست. آنها معجزه را مرهون اتصال نفس نبي با عالم عقول ميدانند و اتصال آن به عقل اول يا عقل فعال و نفس نبي زماني به اين مرحله ميرسد كه به نهايت كمال و استكمال برسد، تا بتواند بر عناصر مادي اثر بگذارد. اما آنها در برخي موارد اختلافنظر دارند. ابنسينا معجزه را امري طبيعي و مطابق با قوانين طبيعت و رابطه علي و معلولي ميداند. اما سهروردي معجزه را خرق قانون طبيعت ميشمارد. به اين معني كه رابطه علي و معلولي در وقوع اعجاز وجود ندارد. اما با اندك تأملي ميتوان دريافت كه معناي دقيق نظام عليت و اسباب و مسببات با خرق عادت به معني به هم زدن هنجارهاي عرفي و طبيعي منافاتي ندارد. و اينكه هر پديدهاي علت ميخواهد قانون قطعي و بدون استثناء است. ولي علت منحصر در علتهاي مادي و طبيعي شناخته شده نيست بلكه علتهاي فرامادي و فراطبيعي هم وجود دارد. ما انسانها بسياري از علتهاي مادي را تاكنون نشناختيم، چه رسد به علتهاي فرا مادي، از ديدگاه كلان. البته شايد فهم از كلام سهروردي ناقص باشد. علاوهبر اين سهروردي تقسيمبندي حكماي مشائي را بر قواي باطني نميپسندد و چنين ميگويد: «وهم و خيال و متخيله در واقع و در نفس الا هر شيء واحد به شمار آمدهاند و اختلاف ميان آنها جز يك امر اعتباري چيز ديگري نيست. اين شيء واحد كه قوه واحدي را تشكيل ميدهد به اعتبارات مختلف داراي نامهاي مختلف است (ديناني، 1366، 387). از طرف ديگر ملاصدرا قانون عليت را به نحو كلي ميپذيرد اما بسياري از نظرهاي ابنسينا را مانند سهروردي نميپذيرد. او با بسياري از نظريات با سهروردي هم عقيده است. براي مثال، آنها معتقدند وقتي اشتغال نفوس برخي از احوال به حواس كم وضعيت شود، ميتوانند بر جهان غيب آگاهي يابند و برخي از امور آن جهان بر آنها كشف و ظاهر شود. ابنسينا به صورت ضمني به اين مطلب اشاره دارد اما آن را تابع قانون عليت ميداند. هر سه نفر به وحدت نفس با عقل فعال اشاره ميكنند. اما تقرير آنها متفاوت است. اين تفاوت بين ابنسينا و دو نفر ديگر بسيار است. اما ملاصدرا با اين سخن سهروردي در اينكه همان گونه حس مشترك در عين واحد بودن مبداء ادراكات مختلف است و قوه نيز ميتواند در عين واحد بودن مبداء افعال باشد را قبول دارد، ولي كافي نميداند. به نظر او شأن حس مشترك قبول و پذيرش صورت است و قبول امر واحد است. يعني اموري كه در حس مشترك جاي دارند اگر چه مخالف الذات باشند ولي قبول صورت براي حس مشترك چيزي جز امر واحد نميباشد (ملاصدرا، 1380، 468). و همچنين ملاصدرا سبب معجزه را مانند ديگران در نفوس قدسي انبياء و تأثير آنها بر طبيعت اشياء جستجو ميكند و معجزه را مانند ابنسينا از آن جهت كه با هدف و غايت الهي در مجموع عالم هماهنگ و همسو است، ميپذيرد. اما سهروردي معجزه را امري فرا مادي و طبيعي ميداند. و ظاهراً صدرالمتألهين در بين فلاسفه كاملترين تبيين را دارد. از سوي ديگر متكلمان هم درباره معجزه نظراتي دارند كه آنها هم در زمينههاي مختلف با هم عقيده مشترك دارند و در برخي موارد با هم اختلافنظر دارند. همه متكلمين كه در اين مقاله نظريات آنها مطرح شد، در استنباط عقيده خود از روشهاي فلسفي بهره بردهاند. اما علامه طباطبايي معتقد است كه معجزه فقط فعل خداست و به غير از او متكلمان زيادي بر اين روش رفتهاند ولي سه نفر ديگر آن را فعلي از سوي نبي به اذن خدا ميدانند. آنها علاوهبر روش فلسفي و استناد به آن از روش نقلي هم بهره بردند و به خود آيات قرآن در بيان عقيده خود استناد كردهاند و به نظر ميرسد كه كاملترين نظر در بين متكلمان نظر علامه جوادي آملي و مرتضي مطهري باشد.

اما متكلمان شيعي با فلاسفه اسلامي در زمينه معجزه با يكديگر اشتراكات و اختلافاتي در عقيده و نظر دارند. از جمله مشتركات آنها در وجود معجزه است كه همه آنها آن را پذيرفتهاند. بدون شك واقع شدهاند كه همه شگفتآور، اثبات كننده مدعاي آورنده آن و مورد پذيرش مخاطبين بودهاند. علاوهبر اين ضرورت وجود اعجاز براي هدايت نوع بشر و شناخت باري تعالي را تأكيد ميكنند. اين ضرورت اعجاز در كلام مطرح است در فن حكمت هم معنون است. همه آنها در صدد بيان چگونگي اعجاز برآمدهاند. آنها براي اثبات و چگونگي معجزه از مستندات عقلي و نقلي استفاده كردهاند. ميزان اين بهرهگيري، با توجه به مباني نظري آنها متفاوت بوده است. بسياري از متكلمين از آراء فلاسفه استفاده كردهاند، اما با هم تفاوت نظر هم دارند. كه متكلمين با قصد دفاع از دين خود و نظر خود در مقابل فرد مقابل به بيان ايده خود درباره معجزه پرداختهاند اما فلاسفه فقط معجزه از آن جهت كه يك امري است كه وجود دارد به بررسي آن و چگونگي وقوع آن پرداختهاند. فلاسفه اعجاز را به نفس نبي نسبت ميدهند. اما متكلمان آن را فعل نبي به اذن خدا ميدانند. متكلمين شيعي از روشهاي عقلي و استدلالات فلاسفه اسلامي در جهت بيان و دفاع از اعتقادات خود بسيار بهره بردهاند. با استناد به اينكه به صورت نقلي در بسياري از آيات قرآن و روايات به تعقل هم اشاره شده است. براي مثال، امام علي فرموده است: «عقل تو را كفايت كند كه راه گمراهي را از درستكاري شناخت دهد» (دشتي، 1371، حكمت 421). و در قرآن بارها به تعقل و تفكر اشاره شده است.

به نحوي كه مرتضي مطهري در بحث درباره اعجاز به نظر ابنسينا اشاره ميكند و روحالله خميني نظرات ملاصدرا را شرح ميدهد. و علامه جوادي آملي از نظرات همه آنها به فراخور لزوم بهره ميبرد.

در اين تحقيق آنچه كه به نظر ميرسد كاملترين و صحيحترين نظر باشد، تبيين علامه جوادي آملي و استاد شهيد مرتضي مطهري است. آنها بيان ميدارند در هنگامي كه ولي خدا اعجاز ميكند نيروي بشرياش متصل به نيروي الهي است. يعني خدا به او اراده داده و قدرت و نيروي مافوق بشري عنايت كرده است. اولياء الله خودشان معجزه را انجام ميدهند ولي با يك توانايي و قدرت مافوق بشري. بنابراين در انجام معجزه از يك سو هم اذن و اراده و امر خدا مؤثر است و هم از يك سو فعل و اراده و قدرت بشر. معجزه فقط از بشري سر ميزند كه يك تأييدي از جانب خداوند گرفته باشد و نفس خود را و يا روح خود را با عبادت و تقوي تعالي بخشيده باشد.



[1]. الثالث ان يكون من قبل الله تعالي او بأمره.

[2]. www.hawzah.net

[3]. المعجز هو الامر الحارق العادة المطابق للدعوي ... .

[4]. Javadi.esra.ir

[5]. فاذا قال لكل عين اراد ايجادها «كن» فيطيع الامر الالهي، فيكون و يتحقق.

گفتگو...

ما را در سایت گفتگو دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت: 17:33

صفحه بندی